سفر نامه (اروندکنار) والفجر ۸ ...
به نام خدا

به اروند که رسيديم کنار ان رود خروشان بی اختيار ياد بچه های با صفای
بهشت خدا روی زمين افتادم .
هر کسی نقلی و قولی ...
اما من بی اختيار ياد اون سفر ملکوتی به اسايشگاه شهدای زنده و بهشت
زمینی ها افتادم ...

ياد آن بسيجی عاشقی که وقتی ما رو ديد از ته سالن استراحتگاه دويد و
اومد و خودش رو معرفی کرد خيلی نظامی و دقيق و درصد جانبازيش رو
گفت و بعد گفت من برادر شهيد اعزامی از گيلان و شروع کرد محل شهادت
برادرش رو گفت و بعد هم نقل محل شهادت و ... که محل شهادت برادرش و
محل جانبازی خودش هم اروند خروشان بود ...
نمی دونم چه حالی ميشيد اگه چند دقيقه بين اون خاکهای بين راه اروند تا
ساحل اروند با پای برهنه از بين صدا های انفجارات و يا اوری خاطرات بگذريد و
بعد به جايی برسيد که جانبازی از بچه های شمال و از بچه های غواص رو
ببينيد که برای خانواده شهدا نقل خاطره می کنه و با صدايی بغض الود به
خانواده شهدا ميگه شما بچه ها تون تو دامنتون به دنيا اومد و خندان بوديد و
من اينجا همين جايی که ايستادم سر بچه ها تون تو دامنم بوده و بچه شما
جون داده و گريان بودم و امروز تو شهر ها آرمان شهدا تو دامنم دست و پا
می زنند و بهت زده ام از اين همه بی غيرتی ...
راستی رفقا بحث قبل ما درباره چی بود ؟ !!!
در باره نقشها و وظايف ...؟!!!
اين بنده خدا چه نقشی می تونه داشته باشه ؟!!!
همين پاسداری رو ميگم که مثل بعضی از موجودات نا شناخته نسلشون در
حال انقراضه ؟!!!
کمی جلوتر سالن سينما بود و فيلم تفحص و شب عمليات والفجر ۸ در حال
پخش ...
نوای نوحه علی اکبر روی تصوير جوانان هم سن و سال علی اکبر اونم با
لباس غواصی عجب غوغايی تو دل ادم به پا می کنه ...
خيلی عجيبه آدم با قد رعنا بره ميدون و بعد از سالهای سال استخونهاش رو
بر گردونند ؟ عجيب نيست ؟!!!
راستی به اين شهر شهر نخلهای بی سر می گفتند ... اين نخلها اين اسم و
شرفشون رو از بسيجی های بی سر گرفته بودند و شرافت نخلهای بی سر
به بار غيرتشون بود و استواريشون ...
کاش بوديد و می ديديد ...
اينجا بود که به قول شاعر :
آنکس که هوس سوختن ما می کرد کاش می امد و از دور تماشا می کرد
وقتی به حاشيه اروند رسيديم با خودم می گفتم کاش ميشد از بهشت خدا
دست يکی از بچه های اين منطقه رو می اوريدم تا برامون نقل خاطره کنه ...
نه اصلا اون جانباز رو که سوت بلبلی ميزد تو آسايشگاه رو می اورديم و فقط
ازش می خواستيم برامون سوت بلبلی بزنه ...
رفقا بايد بريد سعادت عافيت آباد پول پرست های ايران و تهران و سعادت آباد
خوبای خدا و بشنويد اين سوت بلبلی اون جانباز سر افراز رو که وقتی سوت
بلبلی ميزد انگار همه عالم مرثيه خوان غمهای دلش ميشدند ...
يا اون جانباز مداح رو از قم که وقتی شروع ميکرد از کربلا می خوند آدم ديگه
دلش نمی خواست اين حال تموم بشه و می خواست تا اخر عالم بخونه ...
يا منصوری ... همون جانبازی که وقتی می گفت ان شا الله اقا بياد اشکش
سرازير ميشد و انگار خلاصه غمهای عالم رو گونه هاش روان شده بود ...
وقتی می گفت ان شا الله آقا بياد انگار که آقا هم با هاش آمين می گفت ...
کاش ميشد يکی از اينا ما رو تو حاشيه اروند کمک می کردند تا بهتر و بيشتر
بفهميم که به چه کسايی مديونيم و به کی بدهکار و از کی طلبکار ...
به حاشيه اروند که ميرسی انگار تجسم اون برادری که شب عمليات برای لو
نرفتن عمليات برادرش رو که موج انفجار موجب شده بود که فرياد بزنه و
برای لو نرفتن عمليات برادر هم خون و هم خانوادش سرش رو زير اب کرده
بود تا موجب لو رفتن عمليات نشه و بچه ها تکه و پاره نشن مبينی و انگار
هنوز فرياد اون برادر و اشک اين برادر رو از زير آب احساس می کنی ....
وقتی که اروند رو می بينم و به تماشا می شينم ياد اون طلبه بسيجی ۱۳
ساله ای می افتم که ۶۰ بار از اين رود خروشان رد شده و اين رود پرخروش
رو شرمنده کرده ...
و ياد خدا...
و ياد تو فاطمه ...
و ياد تو حسين ...
و ياد تو عباس ...
و ياد تو زينب ...
راستی رفقا ما که هستيم و چه می کنيم و چه کاره ايم ؟!!!
عافيت آبادمان سعادت آباد است يا سعادت آبادمان آفيت آباد ؟!!!
راستی رفقا سعادت آباد کجاست ؟!!!
پس اينجا کجاست ؟!!!

بی اختيار ياد اين جمله می افتم :
سخت گمناميد اما ای شقايق سيرتان کيسه ميدوزند با نام شما شيادها
دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۳
مديريت بحران...
به نام خدا
دوستان سلام
اين بار اتفاقاتی افتاد که بد نديدم در ادامه بحث فرهنگ عاشورايی و داستان سر گشتگی بهش بپردازيم .
از وقتی که اين عکسها و نوشته ها رو تو وبلاگ گذاشتم در باره اين جانباز سر افراز حدود ۱۲ يا ۱۳ نفر بهم ميل زدند و يا تو فضای مسنجر و چت ازم خواستند که ادرس اين بنده خدا رو بهشون بدم و يا براشون پيداش کنم . تا بتونن بهش کمک کنند .
تا وقتی که اين عکسا رو بهشون نشون نداده بودم ميخواستند به اين بنده خدا کمک کنندتا اينکه با نشون دادن اين عکسا بهشون فهموندم که مشکل اينا با اين چيزا حل نميشه و بايد ما رو فرهنگ جامعه و مديرانمون کار کنيم و اونها رو متحول کنيم تا با تحت فشار قرار دادن اونها و فرهنگ سازی شايد بتونيم وجدان خواب و يا مرده بعضی از اونها رو بيدار کنيم يا زنده تا به جای طراحی خودروی سرير برای رفاه آقا زاده هابه فکر اين شهدای زنده و تنها ذخاير انقلاب بيفتند و به مشکلات اينا برسند .



(جناب آقای رئيس اين خانه در نياوران نيست حتی تر محله شما هم زندگی نميکنه اصلا شما ايشون رو نديدين چون چشم ديدن اينها رو نداريد و در اتاقتون روی اين بنده خدا و امسال ايشون بسته است و الا اوضاعشان اين نبود. )


اشتباه نکنيد اينا عکسهای خونه اون بنده خدا نيست که تو پست قبلی بهش پرداختيم خونه يکی ديگه از سردارای سپاه اسلامه که هم جانباز اعصاب و روانه و هم اينکه جانباز شيميايی .
می دونيد بزرگترين در خواست و ارزوی اين جانباز چيه ؟!!
بزرگترين ارزوی اين بنده خدا که اسمش شهيد زنده محمد جو گندميه اينه که ببرنش يه آسايشگاه که وقتی موج انفجار اذيتش ميکنه به خانوادش زار نرسونه و شرمندشون نشه .
راستی رفقا تو مراسم شهادت اين بنده خدا اگه شهيد بشه چطوری سينه ميزنيم ؟
اصلا رومون ميشه بريم ؟!!!
راستی دوستان چرا ما مديران بحرانيم ؟!!!
چرا يارای جنگيم و دفاع ؟!!!
چرا هيچوقت کاری نمی کنيم که قبل از اينکه دشمن خاکريزهای اعتقادی مون رو بگيره ما بهش تک بزنيم و نذاريم اصلا فکر نزديک شدن رو به خودش بده ؟!!!
اين روزا تو فضای نت و بيرون نت ميشنويم که ميدون محسنی تهران شب شام غريبان آقامون خبرايی بوده . اره درست حدس ميزنيد ميدون ميدون نفس بوده با نام خدا و دين و امام حسين .
هميشه اينطوری نيست که يه رئيس اداره که به جانبازا خيانت می کنه و حقشون رو بهشون نميده و بهشون کمک نمی کنه به اسم شهدا و جانبازا خيانت کنه و پشت ميز بشينه با اسم امام حسين و بعدم راه کفر رو بره .
گاهی يه دانشجو . يه طلبه . يه کاسب . يه بقال . يه نقاش . يه نظامی . يه بسيجی . هم ميتونه تو لباس خدا راه کفر رو بره . اين بارم اينطوزری شده . ولی چرا ما بايد امروز به فکر دفاع باشيم و تحصن و بر گزاری مراسم دعا تو محل گناه ؟!!!
نوشدارو بعد بعد کف و سوت کوفيان ؟!!!
چرا ما بر عليه خودمون راهپيمايی نمی کنيم ؟!!
چرا تحصن نمی کنيم ؟!!!
چرا فرهنگ سازی نمی کنيم ؟!!!
چرا قبل از هر نوع حرکتی اونو تو نطفه خفه نمی کنيم ؟!!!
اشتباه نکنيد من منظورم با زور نيست با تدبيره !!!
آقا بارها و بارها فرمودند که اگر جايی يا مکانی عده ای به نيت گناه حضور پيدا می کنند شما ميدون رو خالی نکنيد . اگه اون شب بچه های حزب الله به همون حجمی که اونها بودند حضور داشتند کفر جرات بروز پيدا می کرد ؟!!!
نميدونم شايد نه . به هر حال بازم دست اونايی که ميرن و دفاع می کنند از ارزشها درد نکنه ولی رفقا بيايد بعد از اين قرار عليه خودمون راهپيمايی کنيم و برای انقلابمون برنامه ريزی کنيم و نوشدارو بعد مرگ سهراب نباشيم .
آدرس و محل تو اين اطلا عيه هست .

بعد از اين جلسه عزاداري يه قرار راهپيمايی عليه خودمون و کم کاری خودمون بذاريم و خودمون رو محکوم کنيم ان شا الله .
تنهاي بي نشان
جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳
کجايند مردان بی ادعا ...
به نام خداي مجاهدان دلير اسلام
سلام دوستان
نميدونم اصلا سئوال منو بهش فکر کرديد يا نه ؟!!!
بالاخره با حسين مي مونديد يا ميرفتيد ؟!!!
من که جواب سئوال رو بلد بودم و با افتخار به آقاي گزارشگر گفتم من
با حسين ميموندم چون مثالم مثل اون دانش آموزي بود که تو طول
سال برگه سئوالات پايان ترم رو هزار بار آقاي دبير سر کلاس حل کرده
بود . برا همين هم با نمونه سئوال آشنا بودم و هم با جوابش .
راستي اگه يه دفه بزنه و روز امتحان برگه سئوالات رو عوض کنند و
سئوالا تکراري نباشه و بگن تو اسمت محمد جو گندمی هست و بحث
موندن با حسين زمان باشه و رفتن پيش يزيد زمان چي؟
موندنيم يا رفتني ؟!!!
حسينمون رو چند می فروشيم ؟!!!
حالا چجوري حسين زمان رو تشخيص ميدم ؟!!!
چند روز پيش تو تلويزيون جمهوري اسلامي به نظرم تو خبر 30/20
بود که يه گزارشگر اونم از نوع محترمش رفته بود خدمت سردار
باقر زاده مسئول محترم کميته حفظ اثار و ارزشهاي دفاع مقدس و از
ايشون يه سئوال پرسيد . براي من خيلي جالب بود که با لاخره يه
روزي به جوابش برسم تا اينکه امشب به همت صاحب وبلاگ يه نسل
سومي تونستم جواب سئوالم رو بگيرم .
سئوال اون گزارشگر اين بود : سردار چرا سرداران دفاع مقدس براي
جوانهاي ما الگو نيستند و امکان الگو پذيري از اونها بسيار کمه و
شايد گاهي محال . فکر نمي کنيد در معرفي اونا اشتباه کرديد ؟!
يا اينکه نتونستيم براي نسل جوون الگوي خوبي اونا رو مطرح کنيم و
استوره سازي کرديم عوض الگوسازی؟!!!
سردار لطف کردند و به نوبه خودشون جواب اون گزارشگر رو دادند و
از زحمات دوستان تلويزيون و رسانه ها تشکر کردند و بخشي از اين
کمبودها و کاستي ها رو به اين ارگانها وابسته دونستند و به عدم
فرهنگ سازي رسانه ها .
تا اينکه امشب به جواب سئوال گزارشگر رسيدم اونم تو سايت خبر
گزاري مهر.
راستي رفقا نظر شما چيه ؟!!!
چرا سرداراي جنگ الگوهاي خوبي براي جوانها نيستند ؟!!
چرا نمي تونند جوونها از اونها الگو بگيرند ؟!!
وقتي که اين عکس رو ديدم :

اولين چيزي که تو ذهنم اومد اين بود که اين بود که کدوم يکي از
جوونهاي ما که منظور اون اقای گزارشگر محترم بود حاظر ميشن تو
يه همچين خونه اي زندگي کنند که اين سردار داره زندگي ميکنه؟!!!
کدوم جووني رو بدنش همچين زخمي داره که اين سردار ؟

کدوم جووني تو همچين رختخوابي ميخوابه که اين سردار خوابيده ؟!!!

کدوم جووني تمام بدنش اينجوري پاره پاره از درد و رنجه که بدن اين
سرداره ؟!!!
کدوم جووني مثل ياراي حسين زمان و ياران روح الله با وجود اين همه
زخم رو بدنشون و اين همه درد و رنج و زحمت بازم اگه تکه تکشون
کنند هر تکه از بدنشون ميگه انقلاب و اسلام و ولايت ؟!!!
کي حاظره نون خشک بخوره بگه حسين ؟!!!
کي حاظره 25 سال تو بستر باشه وباشه و با اين زخمها بازم بگه
حسين ؟!!!

نکنه بازم ما ؟!!!
کدوم جوني مي تونه اين همه بي مهري رو تحمل کنه و بازم به ارزشها
وفادار بمونه ؟!!!
اصلا يه سئوال : کدوم يکي از جوونهاي امروزي مي تونند از اين خانم
الگو بگيرند و با وجود اين همه درد ورنج به همسرشون وفادار

به قول بعضي ها :آره عزيز دل برادر !!!
اينجا بود که فهميدم ...
الگو هاي انقلابي دست نيافتني اند و اصلا قابل درک نيستند.
راستي مسئول رسيدگي به امور اين سرداراي غيرتمند تو اين مملکت
چه کسايي هستند ؟!!
شايد سازمان بهشت زهراي تهران البته بعد از شهادت !!!
يا شايدم اداره قند و شکر ؟!!
تو اين فکرا بودم که يکي از دوستام بهم گفت نه بابا عزيز اينا اگه
کارشون متولي داشت که مثل خيلي ها بايد الگو مي بودند و فهميدم
ارزش يک جانباز در جامعه ما از فوتباليستها کمتره گاهي در نظر
بعضي ها و شهيد وقتي شهيده که زير خاک باشه و آزارش به دنياي
کسي نرسه ...
واينجا بود که معني اينگونه سوختن رو فهميدم ...
وبازاينجا بود که ياد اين جمله افتادم که :
کجايند مردان بي ادعا ؟!!!
تنهاي بي نشان
سهشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳
خانقاه عرفان ...
بسم المعشوق
دوستان عزيز منو ببخشيد از اينکه بهتون قول داده بودم که اين وبلاگ
تو تاريخهايي که وعده کرده بوديم آبديت ميشه ولي نشد . شرمنده گاهي
بغض گلو گير آدم ميشه و اشک راه بينايي رو سد مي کنه و بعد اونوقته که قلم آدم هم زمين گير ميشه .
قلم ما هم يه مدت زمين گير شده بود خلاصه به بزرگي خودتون ببخشيد .
يه بار ديگه يادم اومد و باز آموزي شد برام که :
هر چه دلم خواست نه ان ميشود هر چه خدا خواست همان ميشود
نمي دونم بهتره بحثمون رو ادامه بديم يا مبحث جديدي روشروع کنيم و
راجع بهش صحبت و بحث کنيم ؟؟!
نميدونم... .
واقعا نميدونم... .
موندم که چي کار کنم... .
شما بگيد من هم همون کار رو مي کنم... .
اما امروز...
داشتم راجع به شهيد مظلوم دکتر بهشتي و حرفای ايشون فکر
مي کردم . چقدر زيبا بود اين مضمونی که فرمودند آن شهيد بزرگوار
که :

به عرفا بگوييد عرفان يک خانقاه دارد و آنهم در بازي دراز است

شايد بعضي از دوستان ندونند که بازي دراز کجاست يا چه خبر بوده .!
خوب ديگه ... ما نسل سومي هستيم . چي کار ميشه کرد شايد گاهي
يادمون بره خاطرات نسل اول و دوم رو و گاهي مردونگي ها شون رو .
يادمه قبلا از حماسه سازي و روضه سازي حرف ميزديم و بحث
مي کرديم بازي دراز اسم يه منطقه است تو غرب کشور که محل
حماسه سازي و روضه سازي خيلي از مرداي مرد کشور اسلامي
ماست... .
گاهي وقتي حرف از حماسه سازي و روضه سازي ميشه ما ذهنمون به
غلط به سمت اين ميره که بايد تو روضه خوني هامون کلمات قشنگ تر
به کار ببريم و يا اينکه نوع داستان رو عوض کنيم .
اهل بيت رو ذليل کنيم تا اشک ديگران رو در بياريم .
مثلا بگيم : دلها بسوزه براي فلان امام و .....
در حالي که عالم و ادم بايد دلشون به حال جهل ما بسوزه ...
يه روزي يکي از دوستان مي شگفت وقتي مقام معظم رهبري نداي هل
من ناصر سر دادند و فرمودند براي جنبش نرم افزاري کار کنيد يه عده
رفتند و يه سي دي نرم افزاري توليد کردند و به حضرت آقا دادند و به
نظر و قول خودشون جنبش نرم افزاري رو راه انداخته بودند واين
جنبش رو به ثمر نشونده بودند .
غافل از اينکه اي دل غافل ما هم تو امتحان رد شديم ....
خيلي مصيبته آآآآآآآ ...
امروز بايد جلسه بگيريم و اين جهل خودمون رو به جاي جهل دار و
دسته معويه بذاريد و براي مردم بخونيم اين روضه رو تا مردم اگه
فهميدند زار زار گريه کنند و اشک بريزند و گاهي دسته دسته از غم اين
بي هنري و کم خردي ما بميرند ... .
تو ايام دهه اول محرم يه خبر نگار از من مي پرسيد اگه تو تو زمان اقا
بودي چي کار مي کردي ؟ !!! مي موندي با امام يا ميرفتي با معاويه و
يزيد؟!!!
سئوال خوبيه رفقا نه ؟!!!.
اصلا شما به اين سئوال جواب بدين تا دفه بعدي راجع به همين موضوع
بحث کنيم . البته اگه عمري بود و خدا تو فيق دادديگه داره اين پست
زياد ميشه و. بعد گلايه مي کنيد که ما نتونستيم بخونيم نظر بديم پس تا
دفعه بعد بسه.
منتظر پست بعدی باشيد ان شا الله ...
تنهاي بي نشان